چهارشنبه 11 بهمن ماه سال 1385
خاطره بهار

به انتظار بیرون آمدن ماشین جلوی درب پارکینگ ایستاده ام، کوچه خالی است و هیچ گذری دیده نمی شود. صدای باد سکوت فضا را می‌شکند و برخورد برگ خشک درختان به آسفالت کوچه مرا به سالها پیش می برد. هوای آفتابی زمستان درست مثل بهار شده است، بهار سالهایی که با خاطراتی خوش تکرار می شدند، سالهای بدون فکر سالهای بی دغدغه ، روزهایی که برای انجام هیچ کاری زمان کم نمی‌آمد.خستگی مفهومی نداشت، می توانستیم ساعتها بیدار بمانیم و برای هر اتفاق ساده لبخند بزنیم و شاید برای مسخره ترین چیزها بلند بلند بخندیم. و دوستانی داشتیم که به یادمان بودند و به خسته کننده ترین موضوعات ما را گوش می‌کردند.

نفس عمیقی می کشم و هوای خاطره انگیز در ریه هایم پر می‌شود، ماشین از پارکینگ بیرون می‌آید و من لبخند به لب سوار آن می‌شوم. با خودم می‌اندیشم شاید هرگز آن روزها بر نگردند ، شاید هیچ وقت دوستانم را نبینم شاید... نمیدانم تنها لبخند می‌زنم و  میگویم :

" هوا مثل شمال شده!"

Free counter and web stats