دستها را در جیب فرو برد و محتویات آن را مرور کرد؛ برای پنجمین بار.
بسته بودن شیر گاز را امتحان کرد؛ برای هفتمین بار.
آراستگی لباسهایش را در برابر آینه از نظر گذراند؛ برای سومین بار.
وارد آسانسور شد و دکمه طبقه هم کف را زد اما بعد از توقف دوباره دکمه طبقه ششم را زد.در خانه را قفل کرده بود؛ برای چهارمین بار.
سنگفرش کوچه را پیمود؛ برای هزار و پانصد و نود و هشتمین بار.
با پا فیلتر سیگاری را که گیرانده بود له کرد؛ برای یک میلیون و شیصد و هشتاد هزار و نه صد و نود و یکمین بار.
از کنار دختر جوانی که در ایستگاه اتوبوس ایسنتاده بود گذر کرد؛ برای دوازدهمین بار.
یا دیدن او لبخند محوی بر لبان دختر شکل گرفت؛ برای دومین بار.
وارد ساختمان چهارده طبقه شد؛ برای سیزدهمین بار.
برروی پشت بام به آسمان آبی چشم دوخت؛ در هفته گذشته برای سومین بار.
درکنارلبه پشت بام به عابرانی که در خیابان می گذشتند چشم دوخت؛ در دو روز گذشته برای چهارمین بار.
در کیفی را که بر دوش انداخته بود باز کرد؛ برای چندمین بار!
و زن میانسالی را که داشت در ساختمان روبرو به گلدان کنار پنجره آب می داد، با شلیک یک گلوله هدف قرار داد، برای اولین و آخرین بار!
- تو فکری؟!
- معلومه؟!
- خوب آره!
- از کجا؟
- از اینجا!
- کجا؟
- اینجا!
- دقیق تر بگو!
- اینجا!
- آهان!
- چی آهان!
- اینجا!
- مگه جاش رو بلد نبودی؟
- نه!
- یعنی اصلاً درد نداشت؟!
- مگه درد هم داره؟
- نمی دونم.
- آهان!
- چی آهان؟
- نمی دونی.
- مگه باید بدونم؟
- من نمی دونم!
- پس چرا پرسیدی؟
- من؟!
- آره تو!
- چی؟!
- درباره من پرسیدی؟
- تو!؟!
- من!
- تو چی؟!
- د....ر....با....ر....ه من!!!!
- درباره تو چی؟!
- هیچی.......!!!
- آهان!
- چی آهان؟!
- هیچی!
- آهان....!
..............
- آهان!
دست اش را بر آرنج همراهش انداخته و با سر فروافتاده راه می رفت. به آهستگی قدم برمی داشتند. پشت سر آنها راه می رفتم. با خود فکر کردم که یکی نمی بیند و همراهش نمی تواند به دلخواه خود قدم بردارد. از شکل قدم برداشتن اش حس کردم که با کمی آزردگی قدمهایش را با دختر هماهنگ کرده. دیگر من هم به آهستگی قدم برمی داشتم.!
کنجکاو شدم که چهره آنها را هم ببینم. به کنارشان رسیدم. از زیر چشم نگاهی انداختم. در دست دیگر دختر دفترچه کوچکی بود و قطعه شعری که حدس زدم سروده خودش باشد برای پسر می خواند. چشمها را در چشم خانه می چرخاند و لبها را به هم می فشرد و دست آزاد اش را مشت کرده بود و به نرمی جلو و عقب می برد.
نمی توانستم نخندم. از آن دو گذشتم و توجه ام را به زوجی که از روبرو می آمدند معطوف کردم.
چشمها را بر هم گذاشتم. تصویری از یک ماشین پلیس در برابر چشمان بسته ام شکل گرفت. چشمها را از هم گشودم و به آخرین چیزی که از پنجره اتوبوس دیده بودم چشم دوختم. دو سرباز نیروی انتظامی زیر چراغ قرمز راهنمایی و رانندگی ایستاده بودند و ماشین سفیدی در برابر آن دو توقف کرده بود.
چشمها را دوباره می بندم و به تو فکر می کنم. تلاش می کنم که به یاد بیاورم که چند بار از دیدن یک تصویر یا دیدن چهره ای به یاد تو افتاده ام. در می یابم که صحبت از این اعداد بی پایان و شمارش بی حاصل نیست. نکته در آن است که من هنوز تو را به یاد می آورم هر چند که دیگر جزئیات طرح اندام وچهره و حتی چگونه بودن ات، فراموش شده اند و تنها تصویری کلی بر جای مانده.
از کنار هم قرار گرفتن اجزا در یک قاب تصویر آن هم برای لحظه ای کوتاه تصویری گنگ و محو از تو و خاطره ای شکل می گیرد، به سرعت ترکیب بندی آن تصویر تغییر می کند اما هجوم خاطره تازه آغاز شده و به کندی از برابر دیدگان ام می گذرد.
جزئیاتی از یک رویداد به یادم می آیند که از بقیه اجزا پر رنگ تراند و برجسته تر به نظر می رسند. گاهی این جزئیات به شکل خنده آوری پوچ و سطحی به نظر می رسند اما همان ها هستند که تأثیر خود را به جای گذاشته و به آن رویداد کیفیتی داده اند که آن را از بقیه متمایز کرده است؛ بی آنکه به روشنی در یابم که چرا به این شکل درآمده اند. جرئیاتی که نه درباره تو که تنها نور اند و رنگ و سایه و بو. . .!
این جزئیات- که دیگر می دانم که نه به واسطه حضورات که تنها به خاطر نگاه من- آن قدر اهمیت می یابند که در می یابم حتی دیگر این مهم نیست که تو را هنوز به یاد می آورم، تنها وجود همان هاست که به آن خاطرات طعم، مزه و شکل منحصر به فردی داده که هیچ نمی خواهم فراموششان کنم.!
قبل از آنکه بتوانم به یاد بیاورم که صدای ضربه های پا که به زمین کوبیده می شد من را به یاد چه چیزمی اندازد٬ با برخورد ناگهانی پسر ریزنقش به سختی به جلو پرتاب شدم. کیف مشکی رنگ و کهنه ای را در بغل می فشرد. برای لحظه ای کوتاه در چشمان یکدیگر نگاه کردیم و او به همان سرعت از من دور شد.
در آن لحظه آخرین چیزی که برایم اهمیت داشت داستان برخورد ام با آن پسر و فرار کردن او و مرور خاطرات بود. ما دستهای یکدیگر را می فشردیم و شانه هایمان را به یکدیگر می سائیدیم. کف دستها عرق کرده بود و ما حاضر نبودیم برای لحظه ای از یکدیگر فاصله بگیریم.
خیلی ساده؛ هیچ نمی دانستم در پیرامون ام به درستی چه می گذرد و رنگها و آدمها و اشیاء در پیش چشمانم به نرمی حرکت می کردند و بهتر است بگویم می رقصیدند. آنقدر به چهره اش چشم می دوختم تا دست آخر سر برمی گرداند و نگاهمان به هم دوخته می شد و بعد از آن تنها می خندیدیم.
در برابر فروشگاهی که وسایل صوتی و تصویری می فروخت تنها به این دلیل ایستاده بودیم که شاید رسیدن را به تأخیر بیاندازیم.
توجه ام به آنچه از تلوزیون صفحه تخت بزرگ نمایش داده می شد جلب شد. در ابتدا تحلیل چیزی که می دیدم برایم سخت بود. تصویری با زاویه دید از بالا به پائین٬ زن و مردی در قاب تصویر که بسیار برایم آشنا به نظر می رسیدند. صورتها قابل تشخیص نبودند و تنها چیزی که توجه را بیشتر از همه به خود جلب می کرد حالت ایستادن آنها در کنار یکدیگر بود که در آستانه گره خوردن در یکدیگر بودند.
آن دو در قاب تصویر ایستاده بودند و آدمهای دیگر به سرعت از پشت سر آنها می گذشتند انگار که آن دو در لحظه ای از زمان متوقف شده باشند. چیزی در ایستادن آنها بود که من را آزار می داد.گویی دو عنصر ناهمگون را در قاب تصویر قرار داده باشیم و برای نشان دادن بیشتر این تضاد پیوند اندام آنها را به نمایش گذاشته باشیم. تضادی که بیشتر از آنکه بیرونی باشد٬ درونی است. نمی دانستم چه طور چنین حسی در من ایجاد شده در حالی که نمی توانستم چهره آنها را ببینم و جای دوربین و موقعیت آنها ثابت بود وهیچ داستان خاصی دیده نمی شد.
تلاش می کردم بلکه بتوانم چهره آنها را نشخیص دهم تا بتوانم دلیلی برای این حس که آنها برایم آنقدر آشنا و بی هیچ نقابی به نظر می رسیدند٬ بیابم. تا این که زن سربرگرداند و به دوربین خیره شد. جریان سرد و نمناک عرق بر پشت ام با کمی لرز همراه شد٬ تلاش می کردم که به صفحه تلوزیون نگاه نکنم. دیگر شنیدن صدای او که می گفت : من رو می بینی عزیزم؟! و یا سر بالا بردن من لازم نبود.
تنها حس می کردم که از او فاصله می گیرم و دست ام کشیده می شود آنقدر که در دو سوی خیابان قرار می گیریم و دست ام در دست اش لحظه به لحظه سردتر می شود. شاید حرارت دست او بالاتر می رفت. نمی دانم. تنها دلم می خواست هر چه زودتر برسیم قبل از آنکه دست او یخ ببندد و یا دست ام بسوزد.
چشم های گیرا و ابروها؛ توجه ام را جلب کرد. به غیر از ما دو نفر کسی برای سوار آسانسور شدن نبود. تصور کردم که تا طبقه آخر بی هیچ مزاحمی با هم تنها باشیم. هر چند که هیچ امیدی نبود که بتوانیم به این سرعت صمیمی شویم. اخم را در نگاهش می دیدم اما همچنان گستاخانه در چشمهایش خیره نگاه کردم. دست اش را به سمت من دراز کرد. برای لحظه ای فکر کردم که قصد دست دادن دارد ولی قبل از آنکه دست ام را بالا بیاورم دست اش را به سمت دکمه آسانسور برد که من فراموش کرده بودم آن را فشار دهم.
زیر لب گفتم : « حواس پرت!»
- ببخشید چیزی گفتین ؟
جواب دادم : « سلام. معذرت می خوام با خودم بودم. مدتی اه اینجا ایستادم و فراموش کردم که دکمه آسانسور را بزنم.»
- باید سرتون خیلی شلوغ باشه!
- بله اما در حقیقت دیدن چهره آشنای شما باعث شد که فراموش کنم که کجا ایستادم. شما تو این ساختمان سکونت دارین؟
- نه! مهمان هستم.
- از بخت بد من!
- ببخشید شما چیزی گفتین؟
جواب دادم نه و قبل از آنکه عادت بلند فکر کردنم را توضیح بدهم صدای زنگ آسانسور هر دوی ما را از جا پراند. بنا به ادب ایستادم تا او اول داخل شود و همچنان به چشمهایش که به من دوخته بود خیره نگاه می کردم. با برداشتن اولین قدم صدای جیغ کوتاهش در گوشم پیچید. در آسانسور قبل از رسیدن کابین باز شده بود. بلافاصله دستم را برای گرفتن اش که تلو تلو می خورد به سویش رها کردم. بند کیف اش را گرفتم اما از دستهای بازش که آنها را در هوا می چرخاند جدا شد. با کشیده شدن کیف دور کامل زد و به سوی من چرخید. این بار مانتو اش را گرفتم که دکمه های باز آن باعث شد که بدون آنکه به سمت من بیاید تنها دور دیگری میان آسمان و زمین بزند. جیب مانتو اش دریک دست من ماندو در دست دیگرم کیف دستی اش و صدای ممتد جیغ اش در فضا پیچید و با صدای برخورد اش با کف سیمانی برای لحظه ای همه جا در سکوت فرو رفت و من متوجه صدای پایین آمدن کابین آسانسور شدم و قبل از آنکه سر ام را از دست بدهم خود را عقب کشیدم.
ایستادم و خیره به فضای خالی و روشن داخل کابین چشم دوختم. چاره ای نبود باید سوار می شدم و از آپارتمان ام به آتش نشانی زنگ می زدم. مردد بودم که کیف و جیب مانتو را همان جا رها کنم یا با خود بالا ببرم. آسانسور به آهستگی بالا می رفت و من نمی توانستم به این فکر نکنم که اگر به هر دلیلی من اول سوار می شدم چه بلایی ممکن بود به سرم بیاید. همه چیز را مدیون چشمهای گیرای آن زن بودم.
پیرمرد در را بست و به آهستگی به سمت مبل راحتی کنار پنجره به راه افتاد. صدای کشیده شدن دمپایی های پلاستیکی بر سطح سرد و سفید سرامیک فضای اتاق را پر کرد. گرمایی بر روی پاهایش احساس کرد که از مچ پاهایش بالا آمد و در سراسر وجودش دوید. پشت اش به نرمی لرزید. نگاهش را به پاها دوخت و در اثر انعکاس نوری که از پنجره بر سطح سرامیک می تابید چشمانش را تنگ کرد و سایه ای را که پشت اش در حال شکل گیری بود در ذهن تجسم کرد.
در حالی که به سنگینی نفس می کشید خود را بر روی مبل رها کرد. درد از زیر شکمش شروع شد و به شکل تحمل ناپذیری در قفسه سینه اش به پایان رسید. بین پاهایش ذوق ذوق می کرد. کیسه ادرار را که در دست داشت رها کرد و با کشیده شدن لوله پلاستیکی سوند درد از نو آغاز شد. چشمها را به سختی بر هم فشرد و قطره اشکی از گوشه چشم اش و از میان چروکهای عمیق اطراف آن بر روی گونه اش لغزید.
دست اش را از روی دستگیره صندلی بر روی شکم و سپس به میان پاهایش سراند و لبخندی بر لبش نقش بست و خطوط دور لبها کم رنگ تر شد.
سوار تاکسی شد و رفت. نیازی به گوشی و شنیدن موسیقی نبود. بدون آن هم می توانستم تا بینهایت به راه رفتن ادامه دهم. نور مغازه ها در پیش چشمانم می رقصید.
به دو سه قدمی من که رسید تازه متوجه آمدنش به سمت خود شدم. هم قد من با ته ریش و لباسی ساده.
- آقا شما انگلیسی بلدین؟
- نه چندان
تلفن همراه اش را به سمت من گرفت
- می شه این رو برای من بخونید؟!
تلفن را گرفتم. متن یک پیام کوتاه بود.« چرا باور نمی کنی؟ به جون الناز من نامزد کردم.!» نگاهش را از من دزید و لبهایش را بر هم دوخت. تلفن را گرفت و به سرعت دور شد. خشک ام زده بود. حتی توان برگشتن و دیدن رفتن اش را نداشتم.!