من سر قولم ایستادم!
اما چون یادم رفت تو زندگی قبلی از عزیزم قول بگیرم که منتظر من بمونه هم عزیزم رو از دست دادم هم آدمهای دیگه رو!
عزیزم! می خوام بهت یه قولی بدم!
تو زندگی بعدی اولین کاری که می کنم٬ اینه که بگردم و هر جور شده تو رو پیدا کنم و وقتم را با آدمهای دیگه تلف نکنم.
م - دوست داری؟ نه؟!!
ت - آره
م - خوبه! حالا چه طور؟
ت - دارم بیشتر علاقه مند می شم.
م - پس ادامه می دم!
ت - آهان! جدی جدی دارم علاقه مند می شم
م - با این چه طوری؟
ت - دیوانه ام می کنه!
م - پس حالا یه چیز تازه تر که فکرشم نمی تونی بکنی
ت - واااااااای! معرکه است!!!
م - ببین من جدی فکر می کنم که می تونه کافی باشه
ت - نه دیگه الان!
م - فکر نمی کردم این قدر تحت تأثیر قرار بگیری.
ت - منم همین طور
م - پس با من موافقی؟
ت - نه! حالا دیگه نه!
م - پس این دیگه آخریش باشه
ت - تا چی باشه!؟
م - فرقی نمی کنه فقط آخریش باشه!
ت - من رو تا اینجا کشوندی که یهو بکشی کنار؟
م - ببین حتی اگر من رو هم بکشی هم من دیگه ادامه نمی دم
ت - زهر مار! چاره ای نداری
م - مجبورم نکن!
ت - که چی؟ تهدید می کنی؟ نه بعد از این همه لذت! من می خوام ادامه بدی! اون قدر که برم تو آسمون
م - اون وقت من اینجا بمونم و واستم تو رو تماشا کنم!
ت - تقصیر منه؟
م - نه!
ت - پس چی می گی؟
م - هیچی!
ت - خوب؟!!
م - من نمی خوام ادامه بدم فقط همین. این گفتگوی احمقانه رو همین جا تمومش کن.!
من - نمی تونم
م - چرا؟!
من - آخه هنوز حتی به نیمه هم نرسیدیم!
ت - راست می گه! ببین حق انتخاب نداری!
م - دارم! دیگه سکوت می کنم.
من - می دونی که نمی شه! پس چرا وقت رو تلف می کنی؟
ت - داره مقاومت می کنه!
م - ت می دونی! من دوستت دارم. یعنی همیشه فکر می کردم که دارم یعنی ..... صبر کن این منصفانه نیست اینها حرفهای من نیست.
من - می دونم. فقط خواستم بدونی که حق انتخاب نداری!
م - با هم٬ هم دستی کردین! برای چی؟
ت - نه! ببین من هم مثل تو! هیچ کس حق انتخاب نداره! فقط باید ادامه داد
م - اما من از تو بدم میاد. این حرفه خودمه. مطمئن باش.
من - لازم نیست همه چی رو خراب کنی. چیزی نمونده تموم شه!
ت - راست می گه بذار همین جوری بمونه!
م - داره حالم به هم میخوره
ت - اما من نه
م - حدس می زدم
من - منم همین طور
ت - ببین می تونم بگم دوستت دارم.؟
من - خفه شین! هر دو تون خفه شین! دیگه نمی خوام به هیچ کدومتون فکر کنم! اصلاً نمی خوام تمومش کنم. تا همین جا بسه! تنهام بذارید!
م - تو باید اول بری! خودت که قانون رو می دونی!
من - آره به گمانم این کار رو می کنم. نه! قطعاًًً این کار رو می کنم! دلم می خواد که همه چیز تموم شه! از اولش اشتباه بود! شماها چی می گین؟ نه صبر کن! خفه شید هیچی نمی خواد که بگین. سکوت! هنوز هم سکوت! آهان داره بهتر میشه دیگه سکوت مطلق!
آقای copy اولین باری که خانم paste را دید خوب در خاطر دارد و از آن لحظه نتوانسته است یک لحظه دنیا را بدون خانم paste تصور کند. هر چه که آقای copy برای خانم می آورد بی درنگ در خانه کوچک خانم paste جایی پیدا می کند اما متأسفانه خانم paste یک نقطه ضعف کوچک دارد و آن این است که نمی تواند دربرابر هدایای آقای cut مقاومت کند و آنها را کنار هدایای آقای copy قرار می دهد. آقای copy یک رقیب بسیار جدی پیدا کرده و می داند که در برابر توانایی های آقای cut کار چندانی نمی تواند پیش ببرد. کار به جایی رسیده که خانه خانم paste دیگر از هدایای آقایان لبریز شده است اما او هنوز نتوانسته میان آن دو یکی را انتخاب کند. با توجه به شرایط موجود خانم paste می داند که هیچ کدام از آقایان نمی تواند بدون او دوام بیاورد بنابراین او راه حل سوم را انتخاب می کند. تصمیم می گیرد که هردو آقا را در همین موقعیت فعلی نگه دارد و به جای آن خانه بزرگتری برای خود مهیا کند تا بتواند همه آن چیزها را به شکل مناسب در کنار هم بچیند.
تو نه حاضری٬ نه غایب.
تنها آن زمان که به سودای رابطه با تو بودم٬ حاضر شدی و آن لحظه که نخواستی٬ غایب.
نه هستی٬ نه نیستی.
هستن ات را خواستن من شکل داد٬ نخواستن ات٬ نیستی را.
برای پرواز؛
تنها پر پرواز کافی نیست؛
بلکه اندکی اقبال نیز لازم است که
در قفس تولد نیافته باشی!
به احساسم دست نزن
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
قلبم رو گاز نگیر
با سیخ دوشاخه چشمهام رو از کاسه در نیار
بوسه آتشین برام کادوپیچ نکن
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
اونجوری که اون گوشه نشستی و به من زل زدی
دلم می خواد که خودم رو از پنجره پرت کنم پایین
قبل از اونکه به پات بیافنم دو دستی روح ام رو به تو تقدیم کنم
بی هیچ شرط و شروطی
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
می یام می شینم پیشت
سیگار که نمی شه بهت تعارف کنم
پس به یه قهوه دعوت ات می کنم
مطمئن ام که برنده بازی منم
چون به خیالم می تونم نذارم فکرام رو بخونی
به من لبخند می زنی
به خودم می گم که کور خوندی،
دست ات رو خوندم پیش پیش
از سر میز که پاشیم قبل از اونکه بفهمی چی شد،
پول میز رو حساب کردی انعام هم فراموش نکردی.
بعد از امشب هم دیگه من رو هیچ وقت نمی بینی
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
با خودم فکر می کنم که می تونم رو کرم پودر صورت ات اسکی برم
دماغ سربالات اصلاً جذب ام نکرده
دو سوم بدن ات رو پشت میز قایم کردی
که اصلاً فراموشش می کنم
چون که بعد از امشب شاید دیگه ندیدمت
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
به جای اینکه از ارسطو شروع کنم
مستقیم می رم سر اصل مطلب؛ فروید
از تفسیر خواب دوتا بادکنک سفید حرف می زنیم و علاقه به دختر یکی از اقوام
به کهن الگوی الکتر که می رسیم
گلایه ها از گرمی هوا شروع می شه
پول میز رو من حساب می کنم که اشکال نداره
می ذارم به حساب ات
بالاخره که همدیگه رو دوباره می بینیم
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
خیلی نزدیک من راه می ری
می گی که هوا سرده
دستم رو که می گیری
با خودم فکر می کنم که ای کاش زودتر شناخته بودمت
با خودم فکر می کنم
اگر فردا نبینمت چی مشه
۵۹/۷۵گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی
شماره تلفن ات رو که می گیرم
مطمئن می شم که تا قبل از طلوع آفتاب سه بار به تو ابراز عشق می کنم
اما یکی داره پشت سر ام می یاد
که مدام می گه
تو هیچ وقت عوض نمی شی
نهایت اش اینه که هفته دیگه
که قال ات گذاشت و رفت می گی
60 و خورده ای -یه کم بیشتر یا یه کم کمتر -گرم رگ و پی 37 درجه سانتیگرادی.
توضیح : به توصیه دوستی عزیز تغییراتی در متن داده ام که از نظرتان می گذرد.
آرزو دارم حتی به اندازه یک پاراگراف بی وحشت و اضطراب از غلط های املایی و اشکالهای دستوری و بی ملاحظه هیچ سبک نوشتاری تنها آنچه که در درونم به شکل وحشتناکی گلویم را فشار می دهد بیان کنم.
ای کاش تا ابد می نوشتم بی آنکه بخواهم نویسنده شوم
علی هم رفته...
حوض اش مانده و من؛
گربه سیاه همسایه از چه خرسندی؟
که من خود بی تاب تر ام از تو
به مرگ سرخ بعد از این آبی تنهایی!