قصه!

قصه از کجا شروع شد؟

از جایی که مرد رویاهایِ زنِ قصه٬ تصمیم گرفت که کمی به خود فکر بکند. زن قصه٬ چیزهای بسیاری را تحمل کرده بود. رنجها و مشقتهای بسیار؛ اپیلاسیون؛ برداشتن ابرو؛ سوختن زیر آفتاب ساحلی و حتی شکستن ناخن انگشت سومش در یک سانحه. اما نمی توانست چنین حرکتی را برتابد٬ حتی اگر از مرد رویاهایش سر بزند. پس به این رنج و مشقت بی پایان٬ نه گفت؛ از اعماق وجود٬ ناگهان خود را خوشبخت یافت. مرد هم همین طور.