چشمهایم را باز می کنم و نمی دانم این کار درستی است یا نه؟. چشمهایم را می بندم و می دانم که دیگر بستن آنها کار درستی نیست. هیچ رسالتی در میان نیست! هیچ فلسفه ای و یا حتی اندیشه ای. نه حرفی از خدا و نه مهربانی! تنها به این دلیل که می دانم هیچ جرأت آن را ندارم که آنها را دوباره باز کنم. اگر می پرسید چرا؟ جواب می دهم خودم هم نمی دانم! کورمال کورمال دست ام را به اطاف می کشم، درباره درستی و یا نادرستی این کار نیز مطمئن نیستم. نمی دانم نتیجه این جستجو چه خواهد بود. دستهای ام که به دستهایش می خورد دیگر باور می کنم که کار درستی انجام دادم. سوال اینجاست که آیا دست او هم در این تاریکی در حال گشتن بود و یا تنها این دست من است که در جستجویی ابلهانه به شکلی کاملاً تصادفی با دستی برخورد کرده است که من هیچ چیز درباره آن نمی دانم. شاید جسارت آن را نداشته باشم که چشمهایم را باز کنم اما آنقدر جسور هستم که دستم را پس نکشم و حتی شروع به نوازش کنم. نمی دانم کار درستی می کنم یا نه! کمی فقط کمی چشمهایم باز می شود و به گمانم نوری کورکننده چشمهایم را سخت می آزارد. نه تنها چشمهایم را می بندم بلکه با دست دیگرم سخت آنها را می فشارم. مشکل آن است که دیگر نه دلم می خواهد و نه می توانم که دست ام را از روی چشمهایم بر دارم. |